حکایات کوتاه
حكايت كوتاه می گویند بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است: کودك كه بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم . بعد ها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم . در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اینك كه در آستانه مرگ هستم می فهمم كه اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم ، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم.... بادبادكها جاذبه زمين را به مسخره گرفتند . سكوت خجالتي ترين حرف دنياست . در ميان حلالهاي شيميايي به دنبال ماده اي براي حل مشكلاتم مي گردم . خسيس وقتي نم پس مي دهد كه سين اولش بيفتد و خيس شود . سقوط سيب باعث صعود افكار نيوتن گرديد . وقتي زمين از جاذبه اش حرف زد پرندگان خنديدند . وقتي كلاهم را قاضي مي كنم كه به نفع من رأي دهد .
نظرات شما عزیزان: